خاطره روز زایمان و روزهای اولیه مامان شدن
روز ١٢ شهریور برابر با ٣ سپتامبر قرار بود که برای زایمان بریم بیمارستان. شب قبل از اون تا ساعت ٢ شب داشتیم با مامان جون و خاله فرزانه و بابا کارهای باقیمانده رو انجام میدادیم و وسایلمون رو جمع میکردیم و یکی دوتا استیکر توی اتاق تو گل دختر میچسبوندیم. ساعت٧ صبح قراربود زایمان انجام بشه و من نفر اول باشم. خلاصه صبح ساعت ٥صبح بیدارشدیم و با مامان جون و خاله فرزانه و بابا راهی بیمارستان شدیم. ساعت ٥.٥ رسیدیم بیمارستان . بابا رفت کارهای پذیرشو انجام بده و من هم رفتم توی بخش زایمان بدون اینکه از کسی خداحافظی کنم آخه فکر میکردم بازم میتونم بیام بیرون. وقتی وارد شدم بهم لباس دادن و گفتم لباساتو عوض کن. منم گفتم آخه من هنوز باهمراهام خداحافظی نکردم خانم پرستار هم بهم گفت دیگه نمیشه بری بیرون.من لباسامو عوض کردم و همینجوری غمگین نشسته بودم که چرا حواسم نبود با مامان لااقل خدافظی کنم. یه خانم دیگه هم نشسته بود اونجا ازش پرسیدم دکتر شما کیه گفت خانم میرزایی. گفت من از ساعت ٤ اینجا هستم خیلی هم استرس گرفتم. خلاصه کارمند رویان هم اومد و فهمید من نفر اول نیستم و ساعت ٧ زایمان نمیشم.چون یه جای دیگه هم باید میرفت بیچاره شروع کردبه التماس کردن از خانمی که قبل از من بود. اون خانم هم میگفت نه من نمیتونم الان هم استرس گرفتم بیشتر از این بهم اصرارنکن. کارمند رویان هم بیچاره دست و پاشو گم کرده بود نمبدونست باید چیکار کنه. خلاصه مجبور شد زنگ بزنه یکی از همکارای دیگش بیاد جای اون وایسه. اون خانوم که رفت یهو پرستار منو صدا زد گفت بیا جلوی در خانوادت میخوان ببیننت. منم خیلی خوشحال شدمو زودی رفتم باهاشون خدافظی کردم و عکس گرفتم .ساعت ٨.٥ آماده شدم برم سمت اتاق عمل یکم ترسیده بودم. خانک دکتر اومدو کلی باهام شوخی کرد تا استرسم کمتر بشه. رفتم توی اتاق عمل ازم پرسیدن آهنگ چی دوست داری برات بذاریم.منم که اصلن مخم کار نمیکرد اینقدر استرس داشتم گفتم نمیدونم هر چی دوست دارید خانم پرستار هم آهنگ ای جونم سامی بیگی رو برام گذاشت. خلاصه شما دختر گل ساعت ٩ صبح بدنیا اومدی .وقتی بهوش اومدم اینقدر درد داشتم که فقط ناله میکردم همه دورو برم بودن و منم درد داشتم.خاله فرزانه دستمو گرفته بود ناز میکرد منم همش دستاشو فشار میدادم اینقدر که درد داشتم. خلاصه یکی دو روز اول خیلی اوضاع میزونی نداشتم ولی یواش یواش بهتر شدم.ده روز اول مامان جون و مامان بزرگ خودم اومدن خونمون موندن و من کلی بهشون زحمت دادم. خاله ها و دایی و بابا جون هم مرتب سر میزدن بهمون. بابایی هم بنده خدا این چند وقت همش بست خونه بود از کنار ما جم نمیخورد. شما که ٦ روزت بود بند نافت اوفتاد و خیال ما راحت شد. از روز اول دختر خیلی خیلی خانومی بودی و کم گریه میکردی خلاصه بچه کم دردسری بودی عزیزم. ٦ روزگی شما رفتیم با بابا برات شناسنامه گرفتیم و شما هویت اجتماعی پیدا کردی گلم. وقتی که ١٠ روزه بودی یه جشن کوچولو برات گرفتیم و اقوام رو دعوت کردیم خیلی خوش گذشت عزیزم ولی گلدخترم از اول تا آخرش خواب بود. راستی یادم رفت از حموم رفتنت برات بگم که چقدر خانومیو اصلن اصلن گریه نمیکنی .خلاصه عزیز دل مامان زندگی در کنار تو برای ما قشنگتر و با معنی تر شده گل مامان .عاشقتم دردونه من....
اینم یه عکس از روز اول دخملم



خاطره روز زایمان و روزهای اولیه مامان شدن
